روایتی دیگر از آدم و حوا

زنگوله ها که به صدا در می آیند
صبح بیدار می شود
و سرک می کشد
با چشم طلایی اش
وقتی به صدا در آمدم
چشم برداشتی و سرک کشیدی
از پشت درخت
مرا دیدی و
گفتی که ندیدی
اولین دروغ
و صدایی از پشت کاج های ازل آمد:
“- زن، گولم زدی…”
زنگوله ام که به صدا در آمد
شب شده بود
و صبح پشت درخت
جا مانده بود





يك پاسخ برايش بگذاريد